اجتماعی سیاسی فرهنگی و ...
شاید دیگر مجالی نباشد برای گفتن...
شهید نعش این شهید عزیز، روی دست ما مانده ست. روی دست ما ، دل ما، چون نگاه ناباوری به جا مانده ست. *************** این پیمبر، این سالار، این سپاه را سردار، با پیامهایش پاک، با نجابتش قدسی سرودها برای ما خوانده ست. ما به این جهان جاودان مقدس آمدیم، [ او فریاد میزد : " هیچ شک نباید داشت. روز خوبتر فرداست. و با ماست. " **************** اما، اکنون، دیریست، نعش این شهید عزیز، روی دست ما چو حسرت دل ما، برجاست. و روزی اینچنین بتر با ماست. ****************** امروز، ما شکسته ، ما خسته، ای شما به جای ما پیروز، این شکست و پیروزی به کامتان خوش باد. هر چه فاتحانه می خندید؛ هر چه می زنید ، می بندید؛ هر چه می برید ، می بارید؛ خوش به کامتان اما؛ نعش این شهید ما را هم به خاک بسپارید. ماث (تهران- بهمن 1339) حالا كاري نداريم چه بلايي سرشون آوردن كه زبون باز كردن و از موسوي انتقاد نمودند كه ايشون توهم دارند. بماند... ولي يه جورايي ياد دادگاه خسرو گلسرخي افتادم. حدودا 3 سال پيش بود كه تلويزيون بيدادگاه خسرو رو با سانسور زياد پخش كرد. همون لحظه پدرم كه خود از مبارزان "مذهبي" قبل از انقلاب بود چشماش از تعجب گرد شد و با حسرت گفت خسرو گلسرخي، مبارز... ياد گذشته ها براي هر مبارزي دردناكه، مخصوصا وقتي كه همه ي اونها، چيزي رو كه واسه ش مي جنگيدند از دست دادند. ولي چيزي كه ميخوام بگم اينه كه خسرو (ي كمونيست)تو دادگاهش از حقيقت دور نشد از خودش دور شد و گفت كه من پيش از اومدن به دادگاه اعدام شدم. و به جاي دفاع از خودش از حق مردم رنجديده دفاع كرد و براي اونها فرياد زد. ولي ديشب ديدم كه بازداشت شده ها ( كه البته معلوم نشد به چه جرمي دستگير شدند) به جاي دفاع از حق مردم یا حق خودشون ، از حق حكومت دفاع كردند. اين هم از مذهبي ها! البته تا حدودی میشه حق رو به اونها داد. چون واقعا معلوم نیست چجوری ... .......................... كه ايستاده به درگاه؟ آن شال سبز را ز شانه ي خود بردار بر گونه هاي تو، آيا شيارها زخم سياه زمستان است؟ در ريزش مداوم اين برف هرگز نديدمت، زخم سياه گونه ي تو از چيست؟ آن شال سبز را ز شانه ي خود بردار، در چشم من، هميشه زمستان است... خسرو گلسرخي نمیدونم چرا ولی این آهنگ ها بدجوری رفتن روی مخم و به شدت از شنیدنشون احساس لذت میکنم. شاید به خاطر صدای شجریان، شاید به خاطر صدای شاملو و شاید به خاطر اشعار خیام. بیخود نبود که پیمان انقدر سنگ خیام رو به سینه میزد. این هم یه تیکه از اشعار این آلبوم: ساقی گل و سبزه بس طربناک شده ست دریاب که هفته ی دگر خاک شده ست می نوش و گلی بچین که تا در نگری گل خاک شده ست و سبزه خاشاک شده ست ....................................... من هم به همه ی گل هایی که چهره در نقاب خاک کشیدند و سبزه هایی که خس و خاشاک، درود می فرستم. از درون تهی شده ام. انگار از وجود خود رسته ام و به پناهی دیگر دست دراز کرده
ام. دیگر در مقابل چشمانم دنیا را نمیبینم و گویی تنها خطوط
چهره ی آن "دیگری" ست که بر همه افکارم چنگ انداخته. و شاید دیگر تمام دنیای من اوست. و اینگونه از خود رها شدم... آزاد... مرز بین خواستن! و خلسه ی حاصل از سردرگمی! که چه کنم؟ بایستم؟ بروم؟ کوه ها را چون فرهاد بکنم؟ و یا در گوشه ای با یاد او دل خوش کنم؟ نه! نمی توانم. دیگر طاقت رفتن نیست. و صدای فریادم از حنجره رها نمی شود. و بغضی که تنگ، گلویم را در آغوش گرفته چشم به راه یک "لبخند"
است تا رها شود. ******************** ای تو بهانه واسه موندن، ای نهایت رسیدن ای تو خود لحظه ی بودن تو طلوع صبح خورشید و دمیدن ای همه خوبی همه پاکی، تو کلام آخر من ای تو پر از وسوسه ی عشق تو شدی تمامی زندگی من اسمت و هرچی که میگم همه تکرار تو حرفهای دل من چشم تو هرجا که میرم جاری تو چشمای منتظر من ای تو بهانه واسه موندن، ای نهایت رسیدن ای تو خود لحظه ی بودن تو طلوع صبح خورشید و دمیدن تو رو اون لحظه که دیدم به بهانه هام رسیدم از تو تصویری کشیدم که اونو هیچ جا ندیدم تو رو از نگات شناختم قصه از عشق تو ساختم تو رو از خودت گرفتم با تو یک خاطره ساختم سلام این روزها مفاهیمی چون آزادی تداعی گر خاطرات عمیقی در ذهن بشر هستند. واقعا طعم خوش آزادی رو می توان چشید. و گویی تا وقتی چیزی از دست نرود، طعمش به یاد نخواهد آمد. "در ... آزادی در حد بالایی وجود دارد". جملاتی از این دست را بارها از زبان بسیاری از بالانشینان شنیده ایم. آری! آزادی و عدالت! در حد بالا! منتها در چارچوب دین! و دین متاسفانه چارچوب تنگی دارد که در آن تنها حاکم جای میگیرد و اوست که آزادی دارد تا حد ممکن. و بشری که به حکم دین برابر آفریده شده و برابر باید زیست کند عجیب است که به حکم دین از "بیان" هم محروم می شود. و علی را باید لای دفتر خاطرات بشر یافت که می گفت: مردم باید در برابر حاکم بی لکنت سخن گویند. و محمد گویی در افسانه های عرب بود. که آخر عمر پشتش را آماده ی شلاق مردی از مردم می کند چه که او مدعی نبود منزه از گناه است. و ابوذر هم حتما هذیان میگفت: تعجب می کنم از مردمی که نان ندارند و به روی همسایه ی خود شمشیر نمی کشند! (یعنی در چنین ظلم کوچکی حق داری بر همسایه ی بی گناه خود هم شمشیر بکشی چه رسد به حاکم!) و... و ما هم سکوت پیشه می سازیم تا خدا از خلق خلایقی چون ما شرمسار شود. و باز هم از اخوان ثالث می شنویم: ............................................ 1 خوب من دوباره اومدم. زندگیم هیچ وقت مثل 6 ماه قبل پربار نبوده. داستانش رو تعریف میکنم. تابستون یه جایی کار میکردم و اونجا با یه آدمی آشنا شدم. اینکه آدم موفق و پرتلاشی بود برام خیلی جالب بود. کم کم که با هم بیشتر رفیق شدیم اینجوری باهام حرف زد: تنها چیزی که تو زندگی کمکم کرد این بود که همیشه حس برتری طلبی داشتم و این باعث میشد همش سعی کنم بهترین باشم و تو کارهام موفق. اون آشنایی سرآغاز تغییراتی در من شده بود. علاوه بر اون دوستی من با یاچ از مسیرهای مختلفی عبور کرد و پس از گذشتن از چالش های بسیار و گیس و گیس کشی به یه حالت پایدار تو روابط رسیده بودیم. یاچ کسی بود که به جرئت میگم در عین اختلاف عقیده ی عمیقی که با هم داشتیم و داریم از بهترین دوستای من به شمار میاد. تنها به یه دلیل: خیلی رک و صریح ازم انتقاد میکرد و هرچند بعضی وقتا از حد خارج میشد ولی باعث شده بود در عرض چند ماه به شدت از خودم ناراضی باشم. اوایل حرفای یاچ تو کتم نمیرفت و بهشون اهمیت نمی دادم ولی یه سری اتفاقات باعث شد پی به این حقیقت ببرم که به قول یاچ همیشه در موضع ضعف قرار دارم. این اخلاقم باعث شده بود تو تصمیم گیری ها شل و ول عمل کنم و به قول دوستان "لحظه ای" باشم. نمیدونم چم شده بود که طی 2-3 سال قبل بیش از حد وابسته به دیگران بودم. اوایل این ترم بود. یه سری رفتارها از دوستام و راحت تر بگم سوء استفاده هایی که از این ضعفم میکردند (درست طبق پیش بینی یاچ) به یک بار منو عوض کرد. یک روز وارد جامعه (دانشگاه) شدم در حالی که به خاطر این بی حرمتی ها کاملا حالت تهاجمی داشتم. برای خودم عجیب بود که اینطور مسخ شدم. انگار خشونت جزو ذاتم شده بود. حرفای یاچ و اون دوستم تاثیر خودش رو گذاشته بود و از اینجا بود که داشتم برای زندگی خودم میجنگیدم. درسته که خیلی بی جهت بداخلاق شده بودم ولی حس میکنم تو اون شرایط کاملا به این وضعیت نیاز داشتم. از اون روز تا 2 ماه هیچ کس خنده رو رو صورتم ندید. حتی یکی از استادها از این که دیگه تو کلاس شیطنت و مسخره بازی نمی کردم متعجب شده بود. هر کس (حتی یاچ) کوچکترین حرف نامربوطی بهم میزد به جای لبخند همیشگی، باهاش برخورد می کردم. تو درس خوندن دیگه مثل قبل منفعل نبودم و افت شدیدی که ترم قبل داشتم منو بیشتر به تکاپو مینداخت. حس رقابت و برتری طلبی مثل خوره افتاده بود به جونم و جسارت رقابت با کسایی رو بدست آوردم که همیشه از رقابت با اونا می ترسیدم . راستش این دو سه ماه واقعا برام دوران بحران بود. و یاچ بود که میگفت کم کم داری تغییر میکنی. این تغییرات اثر خودش رو از یکی دو ماه قبل رو من نشون داد. حالا دیگه تقریبا به یه حالت پایدار رسیده بودم. و هرچند هنوز نواقصی رو تو رفتار و روابط و روحیاتم می دیدم ولی مطمئن بودم که همه به خاطر طولانی بودن روند تکامل انسان است. اولین تاثیر ظاهری این تغییرات موفقیت نسبی تو درسها نسبت به قبل بود. و اینکه دیگه حتی خود یاچ از اینکه تو موضع قدرت قرار گرفتم و بهش انتقاد می کردم شاکی شده بود. شکر خدا. نتیجه گیری: ما از این داستان نتیجه می گیریم که زندگی سخته. منظورم این بود که آقا! خانوم! برای زندگی کردن باید جنگید. اگه فیلم "در جستجوی خوشبختی" رو دیده باشید میفهمید چی میگم. و نکته ی اخر: به گفته ی این پسره، yach هنوز مونده تا کاملا آدم بشی (بشم). یعنی هنوز هم شما میتونید باهام شوخی کنید. کاری باهاتون ندارم. اینکه دوباره سروکله م پیدا شده جای تعجب نداره. چون امتحانام تموم شدند و سرم خلوته. ولی اینکه از کجا شروع کنم و چی بگم سخته. انقدر حرف زیاده که ترجیح میدم چیزی نگم. ۱- غزه: خوب کشتن آدم ها با هیچ منطقی جور در نمیاد. و هیچ وجدانی اجازه نمیده که کسی جون یه آدم دیگه رو بگیره. مخصوصا اگه انسانهای مقابل بیگناه یا بی دفاع باشند. تا اینجای قضیه ما به عنوان انسان و مهمتر از اون به خاطر تعالیم دینی مون حق داریم نسبت به روند کشتن اعتراض و ابراز ناراحتی کنیم. ولی طبق معمول این وسطا یه کم حق و ناحق میشه و لااقل برای من سوالاتی پیش میاد. چرا بعضی از ایرانی ها با دیدن اخبار و ... مربوط به حوادث غزه بی اعتنا بودن و در بعضی موارد حتی مخالف؟ خوب خیلی ساده میشه گفت این گروه از افراد با عرب ها دشمنی یا عدم دلخوشی دارند ویا مشکلات معیشتی و هر عامل دیگه ای که باعث دلسردی از حکومت فعلی کشورمون شده دلیل ابراز غیر مستقیم مخالفت با نظام حامی غزه بود. اما نکته ی جالبتر نقش مراجع تبلیغاتی و رسانه های وابسته به دولت و نظام تو این قضیه بود. باز هم میگم انسان دوستی تو هر منطقی پذیرفته شده است ولی خداییش تبلیغات صدا و سیما منو بدجور تو صداقت عمل اینها به شک مینداخت. این قضیه برای خیلی ها از جمله من وقتی روشن شد که صدا و سیما سردبیر بعضی روزنامه ها رو رسما مورد بازجویی قرار داد. باز هم منطقیه که هرکس لااقل این حق رو داره که یه چیزهایی رو تو روزنامه اش ننویسه. همون طور که مجبور به خودسانسوری و از بالا و پایین سانسور شدن هست به میل خودش خیلی از اخبار رو مورد پوشش قرار نده. منتها لحن طلبکارانه ی صدا و سیما (=زبان حکومت) حاکی از تلاش دسته جمعی و هدایت شده در حمایت از یک گروه سیاسی فلسطینی خاص (در عین اختلاف عمیق همین طیف با گروه سیاسی مقابل خود در کوران حوادث مربوط به این ملت) و در عین حال استفاده ی تبلیغاتی از موضوعی به اسم مردم مظلوم! بود. اینها صرفا حرف هستند ولی وقتی رنگ واقعیت میگیرن که میبینیم که یک مقام نظامی بعد از جنگ ۲۱ روزه عنوان میکنه که این جنگ امنیت ما رو تامین کرد (نقل به مضمون) و یا اینکه یه شخصیت مذهبی از این موضوع استفاده میکنه تا رئیس جمهور جدید آمریکا (و شاید چند روز قبل از تحلیف وی) را به باد توهین و بی احترامی بگیره و موارد مشابه دیگه. خوب به نظر شما آیا ما با رفتارمون این رو به جامعه ی جهانی نشون نمیدیم که از بی امنیت شدن منطقه سود می بریم؟ ۲- رئیس جمهور محبوب: دیگه از رئیس جمهور گفتن تو اواخر عمر دولت بی فایده است. ولی شنیدیم که کسایی که sms هایی علیه دولت یا اقدامات دکتر احمدی نژاد می فرستادن از نعمت پیامک! محروم شدند. این هم نتیجه ی سلطه ی بی حد و اندازه ی دولت تو خصوصی ترین بخش زندگی مردم. اینجاست که به یاد جمله ی عزیز دلم میفتم که تو دانشگاه کلمبیا و نیز در مصاحبه با ( یادم رفت کدوم نشریه ی آمریکایی بود) گفت: در ایران آزادی در سطح بسیار بالا وجود داره و اساتید و دانشجویان همه ی حرف های خود را میزنند و ... ۳- انتخاب واحد دانشگاه: این دیگه خداییش نوبره. بیشتر از ۱۴ واحد گیرم نیومد. اون هم به خاطر اینکه از ۴ واحد کارگاه و آزمایشگاهی که قرار بود بگیرم هیچ کدوم ظرفیت نداشتند. علت را جویا شدیم و فهمیدیم امکانات دانشکاه مربوط به همون سال تاسیس دانشگاه(۱۳۵۲) هستند. و گند بی عرضگی وقتی در اومد که ظرفیت دانشگاه همچنان داره زیادتر میشه و امکانات هم کم کم آب میره. خوب دیگه بقیه اش باشه واسه فردا پس فردا. راستی. نمردیم و لباس شنای شرعی رو هم دیدیم: به نام پروردگار بچه که بودم فکر می کردم در آینده دکتر میشم، ولی الان تو رشته ی فنی مهندسی درس می خونم. بزرگتر که شدم فکر می کردم برای همیشه شاگرد زرنگ کلاس می مونم، ولی الان می بینم اصلا از این خبرا نیست. بیشتر که بزرگ شدم فکر می کردم هیچ وقت نزدیکترین ها به خودم رو از دست نمی دم، ولی هیچ اینجوری نشد. وقتی فکر می کردم مرگ تنها راه نجاتمه، روئین تن شدم، و وقتی خیلی نیازمند زندگی بودم مرگ جوری خودش رو بهم نشون می داد که از ترس زهر ترک می شدم. همیشه به دوستی با دوستام افتخار می کردم، اما وقتی که واقعا بهشون نیاز داشتم پیداشون نکردم. همیشه فکر می کردم برای عشق نیاز به ریاضیات دارم اما کاش ادبیات بلد می بودم. لحظه ای که انتظار نداشتم، عشق سراغم اومد، و روزهایی که دلتنگش بودم، چشمای پر نورش رو ندیدم... احمقانه تر: برای دیدنش لحظه شماری می کردم، ولی وقتی نبود کمترین خاطره ای از خطوط صورتش به یادم نمی اومد! سلام چند ماه قبل بعد از امتحاناي ترم بود كه با مجيد و مجيد و مجيد و عماد و سيا و احمد و حامد و محسن رفته بوديم بابلسر. جاي شما خالي ولي آخراي شب، موقع برگشتن تو پارك كنار اسكله من و عماد از بقيه عقب افتاده بوديم و ناگهان... دو تا چشم مهربون رو ديدم كه عاشقونه داشت نگاه مي كرد بهم. من اون لحظه جا خوردم ولي چند متري كه جلوتر رفتيم به خودم اومدم و به عماد گفتم(دقيقا تو همين لحظه عماد بهم رو كرد و گفت): چه نگاه نافذ و عاشقانه اي! حيف... اون شب اون لحظه رو از دست دادم(داديم) اما خاطره اي كه اون نگاه رو ذهنم گذاشته هنوز پاك نشده... اين اتفاق سر آغاز ماجراي تازه اي شد. اون جا بود كه يه جرقه تو دلم زده شد و من و عماد چند ماه بعد(آخراي تابستون) به طور مستقل به اين نتيجه ي واحد رسيديم كه: شديدا به يك ليلي نيازمنديم! خوب... عماد رو نمي دونم ولي خودم تا حالا نتونسته بودم عاشق باشم. لا اقل خودم هيچ وقت فرق هوس و عشق و sex (اين سه حرف سه حرفي) رو نفهميده بودم. نه به خاطر اينكه اين سه مفهوم خيلي با هم آميخته باشند بلكه نداشتن تجربه از هيچ كدوم از اونا(لا اقل از دو تاي آخر) باعث مي شد كه در بحث ها فقط شامپانزه وار سرم رو بخارونم! اينجا بود كه خواستم... يعني تو شرايط كاملا بحراني كه هر كي مي تونه بهش دچار بشه فقط به اين فكر كردم كه من چرا نمي تونم عاشق بشم. خدا رو شكر از لحاظ روحي و جسمي سالم بودم ولي هر چي زور مي زدم اين حس كوفتي سراغم نمي اومد. و در همين اوضاع بودم كه شدم... خواستن توانستن است ولي مدل من يه كمي عجيب بود. يعني فشاري كه طي چند ماه بعد از ديدن اون نگاه و در اثر چندين سال بي عشق زيستن بر من وارد شد باعث شد به اولين كسي كه رسيدم در دل رو باز كنم براش... حالا دلتون رو زياد صابون نزيد. اين قضيه فقط نفسش مهم بود. يعني وقتي به مرادم(نه معشوق بلكه خود عشق) رسيدم دلم آرو شد و بعد از مدت ها با تني گرم خوابيدم و از هفته ي بعدش كاملا معشوق مورد نظر فراموش كردم(حالا اين قدر ها هم بي انصاف نيستم، گاهي به يادش مي افتم). يادمه يه بار تو خوابگاه عماد بهم گفت بريم تو محوطه قدم بزنيم. تقريبا يك سال پيش بود. و اونجا بود كه فهميدم چقدر ماشيني شدم. چون با سرعتي شبيه به دويدن سر و ته محوطه ي خوابگاه رو طي كردم و عماد هم به دنبال من. صرف اينكه وظيفه ي قدم زدن رو انجام داده باشم... داستان عشق هم همين بود، فقط مي خواستم وظيفه ام رو انجام داده باشم. حالا این وسط بچه ها میگن این هیجدهمین باره که عاشق شدم! آره؟ خدا حافظ 

سگها و گرگها
هوا سرد است و برف آهسته بارد
ز ابری ساکت و خاکستری رنگ
زمین را بارش مثقال ، مثقال
فرستد پوشش فرسنگ ، فرسنگ
سرود کلبه ی بی روزن شب
سرود برف و باران است امشب
ولی از زوزه های باد پیداست
که شب مهمان توفان است امشب
دوان بر پرده های برفها ، باد
روان بر بالهای باد ، باران
درون کلبه ی بی روزن شب
شب توفانی سرد زمستان
آواز سگها:
زمین سرد است و برف آلوده و تر
هواتاریک و توفان خشمناک است
کشد - مانند گرگان - باد ، زوزه
ولی ما نیکبختان را چه باک است ؟
کنار مطبخ ارباب ، آنجا
بر آن خاک اره های نرم خفتن
چه لذت بخش و مطبوع است ، و آنگاه
عزیزم گفتم و جانم شنفتن
وز آن ته مانده های سفره خوردن
و گر آن هم نباشد استخوانی
چه عمر راحتی دنیای خوبی
چه ارباب عزیز و مهربانی
ولی شلاق ! این دیگر بلایی ست
بلی ، اما تحمل کرد باید
درست است اینکه الحق دردناک است
ولی ارباب آخر رحمش اید
گذارد چون فروکش کرد خشمش
که سر بر کفش و بر پایش گذاریم
شمارد زخمهایمان را و ما این
محبت را غنیمت می شماریم
2
خروشد باد و بارد همچنان برف
ز سقف کلبه ی بی روزن شب
شب توفانی سرد زمستان
زمستان سیاه مرگ مرکب
آواز گرگها:
زمین سرد است و برف آلوده و تر
هوا تاریک و توفان خشمگین است
کشد - مانند سگها - باد ، زوزه
زمین و آسمان با ما به کین است
شب و کولاک رعب انگیز و وحشی
شب و صحرای وحشتناک و سرما
بلای نیستی ، سرمای پر سوز
حکومت می کند بر دشت و بر ما
نه ما را گوشه ی گرم کنامی
شکاف کوهساری سر پناهی
نه حتی جنگلی کوچک ، که بتوان
در آن آسود بی تشویش گاهی
دو دشمن در کمین ماست ، دایم
دو دشمن می دهد ما را شکنجه
برون : سرما درون : این آتش جوع
که بر ارکان ما افکنده پنجه
دو ... اینک ... سومین دشمن ... که ناگاه
برون جست از کمین و حمله ور گشت
سلاح آتشین ... بی رحم ... بی رحم
نه پای رفتن و نی جای برگشت
بنوش ای برف ! گلگون شو ، برافروز
که این خون ، خون ما بی خانمانهاست
که این خون ، خون گرگان گرسنه ست
که این خون ، خون فرزندان صحراست
درین سرما ، گرسنه ، زخم خورده ،
دویم آسیمه سر بر برف چون باد
ولیکن عزت آزادگی را
نگهبانیم ، آزادیم ، آزاد 

